ماجراجویی عشق🌹❤️
ماجراجویی عشق 🌹❤️پارت ۳
ادرین :بعد از تموم شدن آزمایش مرینت خوابش برد داشت بارون شدیدی میومد به مامان بابای مرینت زنگ زدم و گفتم مرینت شب اینجا میمونه بعد از زنگ زدن مرینت بیدار شد گفت
مرینت۰: وای ببخشید آدرین الان میرم
آدرین: مشکلی نداره من به مامان بابات گفتم شب اینجا میمونی
مرینت ولی من که لباس ندارم
آدرین توی ذهنش : یه لباس خیلی خوشگل قبلا گرفتم برای همچین روزی
مرینت :آدرین
آدرین:آه وایسا برم برات لباس بیارم بعد اینکه چون اتاق خالی نداریم مجبوری روی تخت من بخوابی مرینت اینو بپوش
مرینت :نه آدرین من رو کاناپه توی حال میخوابم
آدرین نه نمیشه تو پیش من امانتی ( منظورش امانته مامان باباش💫)
مرینت توی ذهنش :با هزار بدبختی قبول کردم
مرینت : آه... آدرین این لباس خیلی بازه
آدرین :مشکلی نیست بیا بیرون مرینت
مرینت: باشه
آدرین توی ذهنش :مرینت خیلی خوشگل شده بود یک لباس قرمز که روش خال های سیاه داشت جوری که دلم میخواست همین الان باهاش رابطه داشته باشم
آدرین:مرینت حالا میتونیم بخوابیم
مرینت: باشه
آدرین :میشه بقلت کنم از وقتی که پدر رو مادرم مردن همیشه یکی رو بغل میکردم و میخوابیدم
مرینت: باشه
مرینت: بعد از چند دقیقه آدرین روم خیمه زد داشت لباسمو پاره میکرد داد زدم گفتم آدرین داری چی کار می کنی
آدرین : داریم س.ک.س میکنیم چه راضی باشی چه نباشی
آدرین:اول لباساشو در آوردم و بعد شرو کردم به فرو کردن انگشت به مرینت خیلی ناز بود ناله هاش بعد انگشتام رو در آوردم و مردونگی.م رو داخلش گذاشتم خیلی گشاد بود صدای ناله هاش خیلی سک.س.ی بود و ....
خب خب اینم پارت ۳
لایک و کامنت یادتون نره🙏🌹